لحظه را غنیمت دان

یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧

سلام دوستان از امروز سعی می کنم قولی که بهتون داده بودم را عملی کنم. من بخدا شرمنده همتونم چون در این کار بی تجربه هستم اشتباهات منو ببخشید. از این مطلب هایی که می خوام براتون بنویسم خودم خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد و ازتون می خوام نظر بدید، هم انتقاد و هم پیشنهاد منتظرتون هستم و روی دوستیتون حساب می کنم

 

   وظیفه ما این نیست که نگران فواصل دور و ناشناخته باشیم

 و سعی خود را در ایجاد دلهره به خاطر ابهامات مستور درابر

 و تاریکی به کار ببریم. 

 وظیفه ما این است که دقت و همت خود را صرف استفاده از

 چیزهایی کنیم که در دسترسمان قرار دارد...

 سرویلیام آسلر

 گذشته را با تمام قدرت از خود دور کنید و با همان قدرت

  آینده را نیز از مسیر تصورات خود کنار بزنید. آینده همین

 امروز است. فردایی وجود ندارد.

 روز رستگاری امروز است و جز امروز نمی توان رستگار شد.

 کسانی که نگران فردا هستند بیهوده نیروی خود را صرف

 چیزی می کنند که وجود ندارد. تنها کاری که این افراد انجام  

 می دهند ایجاد مشغله فکری و عصبی برای خویشتن

 است و به این ترتیب امروز را هم از دست میدهند.

 پس در را به روی هیولای عظیم آینده و گذشته ببندید و  

 امروز را از دیروز و فردا جدا کنید!  

 سرویلیام آسلر

  

ای مردم به فکر فردا نباشید. چرا که فردا نیز مدتی از وقت  

 شما را می گیرد. برای امروز همین اندازه ناراحتی و

  مشکل کافی است

 

عیسی مسیح

... دوران حیات چقدر کوتاه و شگفت انگیز است! 

بچه در انتظار بزرگ شدن است. پسر جوان آرزوی بلوغ دارد.

آنکه به بلوغ رسیده است پی گیر ازدواج و جفت جویی

است. او باز هم نمی داند چه مرحله ای را پیش رو دارد. به  

 گوشه گیری میل پیدا می کند. چون به آن مرحله رسید به

عقب برمی گردد و با حسرت راهی را که پیموده است از

نظر می گذراند. به نظرش می آید که باد سرد زمستانی  

شاخ آرزوهایش را از برگ تهی کرده است. آه که چه بی  

حاصل گذشت این عمر!

ما چقدر دیر متوجه می شویم که زندگی یعنی همان

ساعات و روزهایی که آرزوی گذشتن آنها را داشته ایم!

لیکوک

هر چیز قابل تغییر است جز قانون ابدی گذشت زمان. 

شما نمی توانید پایتان را بر قسمت ثابتی از آب رودخانه

فرو کنید، چون آب رودخانه مانند زندگانی در گذر است. چند  

لحظه دیگر پای شما در بخش دیگری از آب قرار دارد. 

 یک آن و یک لحظه پا در آب می گذارید و آن امروز است. 

چرا زیبایی های امروز را با فکر مشکلات آینده ای که در  

 ابهام و تغییر است و کسی از آن اطلاعی ندارد، زشت و بد نما کنیم؟

هراکلیوس  

 امروز را خدا آفریده است. 

ما از آن لذت خواهیم برد. 

آن را به خوشی خواهیم گذراند.

 

                                                    لاول توماس

 

 

تقدیم به عزیزترینم، بارون بهاری

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
تولدت مبارک عزیزم

چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧

 و اینبار برای دومین بار من (عسل بانو) برای عزیزم

مینویسم. اما این بار خیلی فرق می کنه برای اینکه این بار من

خودم دارم برای عشقم می نویسم یعنی برای شما که

دوستای اون هستید و خیلی هم دوستتون داره. امیدوارم من را هم به دوستی

بپذیرید. من و بارون بهاری الان به هم رسیدیم و با هم زندگی می کنیم و از

اینکه این مدت بارون بهاری به شما سر نزده شرمندم چون اینقدر گرفتارش

کردم که وقت نداشته ولی از این به بعد سعی میکنم جبران کنم من از این به

بعد دوست دارم هر وقت بارون بهاری وقت نداشت مطالب جالبی که فکر می

کنم خوشتون بیاد در مورد زندگی و نگرانی های ما در مورد زندگی که از

کتاب های متنوعی خوندم براتون بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد.

البته اولین مطلبم را برای تولد عزیزترینم مینویسم بعد ازدو سال دوباره

برای تولدش می نویسم. برای سالی دیگر از زندگیش که تمام آرزویم

خوشبختی اوست. اولین بار که برایش نوشتم تازه عاشقش شده بودم عاشق

وجودش بودم ولی این وجود را حس نکرده بودم ولی حال این عزیز را حس

کرده ام ودوستش دارم خیلی بیشتر از آن روز.

  من به وصال رسیده و عاشق تر شده ام برای همه شما آرزو میکنم طعم

عشق را بچشیدوبه تمام آرزوهایتان برسید.

من همین جا جلوی همه دوستاش میگم که عزیزم خیلی دوستت دارم تمام

وجودم، امیدم، زندگیم وهمه وهمه وجودم تویی .

عزیزم تو خیلی خوبی, خیلی مهربونی, دلت مثل آسمون پاک و بزرگه و من

به خاطر همین دلت و همین وجود قشنگت تا آخرش باهات هستم .

تو تا حالا همون جوری که بودی موندی, بزرگ و پاک امیدوارم من لایق

خوبی های تو باشم عزیز دلم.

این متن رو خیلی دوست دارم و به مناسبت تولد عزیزم اینو براش نوشتم,

البته من مثل بارون استعداد حرفای قشنگ زدن ندارم ولی حرفای قشنگ رو

خیلی دوست دارم امیدوارم هم شما و هم بارون خوشتون بیاد.

 

 

آن گاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.

پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت, و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته

بود. سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید,

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد,

و هر زمان بال های عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید,

هر چند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.

و هر زمان که با شما سخن گوید او را باور کنید,

هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.

زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیزمی کشد.

و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.

و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در

آفتاب می رقصند نوازش می کند,

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین میرود و آنها را که به زمین چسبیده اند

تکان می دهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند,

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید,

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوندتان مقدس

شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت

با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.

 

اما اگر از ترس بلا و آزمون, تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشید,

خوش تر آنکه عریانی خود بپوشانید و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید,

به دنیایی که از گردش فصل ها در آن نشانی نیست؛

جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما

تمامی اشک های خود را فرو نمی ریزید.

 

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالک است و نه مملوک,

زیرا عشق برای عشق کافیست.

 

وقتی که عاشق می شوید مگویید "خداوند در قلب من است" بلکه بگویید "من

در قلب خداوند جای دارم".

و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست, بلکه این عشق است که اگر شما

را شایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.

 اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید,

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب

آواز می خواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر

خاک ریزد.

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بال های قلبتان را بگشایید,

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید,

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه بازآیید,

و به خواب روید, با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

                                                      

                                                                        جبران خلیل جبران

 ممنون از شما دوستان عزیز لطفاً نظر بدید, تو رو خدا نظر بدید وگرنه پیش بارون ضایع میشما قلبچشمکقلب

 

 

¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦

شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران ،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .

***
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم ،
که در آن دولت خواموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم ،
و ندایی که به من می گوید :
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است ...

***
... در میان من وتو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری

تو توانایی بخشش داری .
دستهای تو توانایی آن را دارد ؛
- که مرا ،
زندگانی بخشد .

چشمهای تو به من آرامش می بخشد .
و تو چون مصرع شعری زیبا ،
سطر بر جسته ای از زندگی من هستی .
دفتر عمر مرا ،
با وجود تو شکوهی دیگر ،
رونقی دیگر هست .

می توانی تو به من ،
زندگانی بخشی ؛
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی ...

***
... گاه می اندیشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی میدیدم .
شانه بالا زدنت را ،
- بی قید –
و تکان دادن دستت که ،
- مهم نیست زیاد –
و تکان دادن سر را که ،
- عجیب! عاقبت مرد ؟
- افسوس
- کاشکی می دیدم ! .
من به خود می گویم :
(( چه کسی باور کرد .
(( جنگل جان مرا
(( آتش عشق تو خاکستر کرد ؟...

                                           - سهراب سپهری 

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦

 يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول والاحوال حول حالنا الى احسن الحال ......سال نو مبار ک سال خوبي داشته باشيد....

¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥

از پنجره کوچک تنهاییم با تو حرف می زنم و از پشت دیوارهای دلتنگی هر

شب با قایق شکسته ام بر روی اشک ها برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو می زنم.

عزیزترینم :

 

تولدت را تبریک می گویم روزی که خداوند فرشته ای چون تو را به

این دنیا فرستاد تا همدم من باشد.

برای تمام لحظه های با تو بودن لحظه شماری می کنم و آرزویم

 زندگی در کنار توست.

تو را به قلب وازه های شعر برده ام و در میان سینه عشق فشرده ام

 برای دیدنت ببین چه عاشقانه من تمام سنگفرش کوچه را شمرده ام.

ای کاش اشک بودم تا با دیدگانت به دنیا می آمدم و بر روی گونه هایت

می مردم و بر روی لبانت    می نسشتم تا بدانی چقدر دوستت دارم .

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که درک کنی که چقدر دوستت دارم .

زیباترین روز زندگیم را که سالروز تولدت می باشد به تو ابدیم

تبریک می گویم و بدان براستی تو برایم بهترینی ،عزیزم تولدت مبارک

قشنگ تر از حقیقت نیست پس به قشنگی حقیقت دوستت دارم .

پیشکش به تو عزیزم ،عشق و آرزویم عسل بانو

خوشبختی مطلق من در معنای با تو بودن است

پس جاودان بمان تا بمانم

روز میلادت مبارک

تنها برای قلب مهربان تو می نویسم که اولین عشق بی انتهای

زندگی ام هستی

امیدوارم همچون سرو همیشه سرافراز و سربلند باشی

ماه من، عسل بانو دوستت دارم .

تنها آرزویم همیشه بودن در کنار توست

تولدت مبارک

عسل جان ،سه سال پیش بود که نگاهت با نگاه پر از انتظارم گره خورد

و گمشده وجودم را که همانا تو بودی پس از مدتها انتظارم یافتم .

امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و روزگار به کامت باشد.

ای تمام هستی بدان که آفتاب پر مهرت

در آسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد

چرا که دیوانه وار دوستتت دارم

عسل جان سالروز تولدت را به تو تبریک می گویم.

تولدت مبارک

    ....................................................................

یا ابا عبدالله الحسین یا لیت کنت الحین فی کربلا..

       

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْد ِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ


عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ


وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ


 اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَعَلى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ


و من بلغه ذلک فرضی به إنا إلى الله منهم بری‏ء


السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ

 

** عـرش بـر جـلـوۀ رخـسـار حسین(ع) مـی نـازد **       

** قـبـر شـش گـوشـه بـه زوّار حسین(ع) مـی نازد **               **کــربـلاء هــم بــه علمدار حسین(ع) مــی نــازد **

** فاطمه(س) ام ابــیـهــا ، بــه حسین(ع) مــی نــازد **              **هـمـه جـا زینب کبری(س) بـه حسین(ع) مـی نازد **

** این حسین(ع) کـیسـت کـه مـحبوب تمام دلهاست **  

 **او حسین(ع) است حسین(ع)، میوۀ قلب زهراء(س) **               

**عـرش بـر اشـک عــزادار حسین(ع) مـی نـازد **

 
السلام علیک یا أبا عبد الله السلام علیک یا ابن رسول الله لعن الله من قتلک و لعن الله من أعان علیک
 
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥

سلام

          از صدای سخن عشق نديدم خوشتر

            یادگاری که در اين گنبد دوار بماند

ای که می پرسی نشان عشق چيست ؛ عشق چيزی جز ظهور مهر نيست

    عشق يعنی مهر بی چون وچرا ؛ عشق يعنی کوشش بی ادعا

     عشق يعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق يعنی رفتن با پای و سر

  عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعنی جان من قربان اوست

      عشق يعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو

   عشق يعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق يعنی بوسه بی شهوتی

        عشق ، يار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی

  عشق يعنی دشت گلکاری شده ؛ در کويری چشمه ای جاری شده

     يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار

   در خزانی برگريز و زرد وسخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت

     عشق يعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستن

   عشق يعنی زشتی زيبا شده ؛ عشق يعنی گنگی گويا شده

     عشق يعنی مهربانی در عمل ؛ خلق کيفيت به زنبور عسل

  عشق يعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اينهمه ديوار باش

          عشق يعنی يک نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا

   زير لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگين تبسم کاشتن  

    عشق ، آزادی ،رهايی ايمنی ؛ عشق زيبايی ، زلالی ، روشنی

  عشق يعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق يعنی ماهی راهی شده

      عشق يعنی آهويی آرام و رام ؛ عشق صيادی بدون تير و دام

  عشق يعنی برگ روی ساقه ها ؛ عشق يعنی گل به روی شاخه ها

            عشق يعنی از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لای کتاب

       در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعنی کاهش رنج بشر

          ای توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش

     ای دلاور ،دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل کرده باش

     عشق يعنی تشنه ای خود نيز اگر ؛ واگذاری آب را بر تشنه تر

  عشق يعنی ساقی کوثر شدن ؛ بی پر و بی پيکر و بی سر شدن

     عشق يعنی خدمت بی منتی ؛ عشق يعنی طاعت بی جنتی

      گاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقام

  عشق را ديدی خودت را خاک کن ؛سينه ات را در حضورش چاک کن

     عشق آمد خويش را گم کن عزيز ؛ قوتت را قوت مردم کن عزيز

    عشق يعنی مشکلی آسان کنی ؛ دردی از درمانده ای درمان کنی

  عشق يعنی خويشتن را گم کنی ؛ عشق يعنی خويش را گندم کنی

  عشق يعنی نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس

     هر کسی او را خدايش جان دهد ؛ آدمی بايد که او را نان دهد

     در تنور عاشقی سردی مکن ؛در مقام عشق نامردی مکن

  لاف مردی ميزنی مردانه باش ؛ در مسير عاشقی افسانه باش

    دين نداری مردمی آزاده باش ؛ هر چه بالا ميروی افتاده باش

  در پناه دين ، دکانداری مکن ؛ چون به خلوت ميروی کاری مکن

      عشق يعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آکنده از نور خدا

   عشق يعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق يعنی بنده بی فرقه ای

  عشق يعنی آنچنان در نيستی ؛ تا که معشوقت نداند کيستی

       عشق يعنی ذهن زيبا آفرين ؛ آسمانی کردن روی زمين

    عشق گويد مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غير انگوری ولی

  هر که با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يک راه بی بن بست شد

    کاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد

  هر کجا عشق آيد و ساکن شود ؛ هر چه نا ممکن بود ممکن شود

  در جهان هر کار خوب و ماندنيست ؛ رد پای عشق در او ديدنيست

   شعرهای خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان

  «

عشق يعنی شور هستی در کلام ؛ عشق يعنی شعر مستی ، والسلام

موفق باشيد وخرسند

جهان » آری،عشق رمزی در دل است ؛شرح و وصف عشق کاری  مشکل است
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

سلام دوستان عزيز

و اين بار عسل بانو برای عزيزش مينويسد

اول از همه چيز تولد عزيزم را تبريک ميگم و دعا ميکنم که انشاالله‌ ‌تا دنيا دنياست

سايه‌اش از سرم کم نشه......

 اولش همه شکل هم هستیم، کوچولو و کچل،حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است،
 
 با اولین گریه بازی شروع میشه،هی بزرگ می شیم،بزرگ و بزرگتر،
 
 اونقدر بزرگ که یادمون میره،یه روز کوچولو بودیم،

دیگه هیچ چیزیمون‌شبیه به‌هم‌نیست،حتی صداهامون،

گاهی با هم می خندیم،گاهی به هم!  اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده،

حالا ديگه ماييم که بايد بتونيم بازی رو ببريم فقط ماييم که ميتونيم

يک برنامه ريزی خوب واسه زندگيمون داشته باشيم، ماييم که ميتونيم خوب باشيم ،

بخندونيم ،و دوست داشته باشيم تا دوستمون داشته باشند، گاهی وقتها برای بردن بازی،

بین دو نیمه،بايد دوباره متولد شد! و ماييم که ميتونيم تولدی دوباره داشته باشيم ،
 
 یک سال دیگه گذشت، عزيزم یک سال بزرگتر شد،اون ميگه يک سال بيهوده گذشت و يک
 
سال جوانيم از دست رفت ،اما من ميگم در عوضش تو يک سال تجربه کسب کردی  ،

يک سال عاشق‌تر شدی، اون میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم،

اما من ميگم تو يک سال به خدا نزديکتر شدی ،

تو يک سال دل من و شاد  کردی،آره اون وقعا بهترين هديه الهیست برام
 
 اون عزيزترينم شد ،اون تکيه گاهم شد ،اميدم، زندگيم، ديگه همه دنيام اونه،
 
 شما هم سعی کنيد طعم اين دوست داشتنها رو بچشيد.
 
 آره اون يک سال بزرگتر شد... یکسالی که  اون واقعا  « بزرگ » شد ...
 
 تونست با مشکلاتمون کنار بیاد  ... تونست همونی باشه که هست ...
 
  تونست بعضی از عیب هاش رو برطرف کنه  ... تونست کسی رو نرنجونه ...
 
  تونست دل کسی رو شاد کنه ووو ........

اين شعر رو تقديم ميکنم به عزيزترينم:

بنام بارور کننده جوانه های عشق

شعر من ِ ديوانه تب آلوده است

شرمگين از تبار خواهش هاست

گفتی بگو:گفتم٬بس که لبريز از توأم

دانی چه خواهم از زندگی؟

من تو باشم٬ پای تاسر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار ديگر تو...بار ديگر تو

عزيزم: بيا نترسيم از زندگی

زندگی ِما آغاز دوست داشتن است٬اگر چه پايان راه را نمی بينيم

بيا به پايان نينديشيم٬همين دوست داشتن زيباست

بيا دست در دست يکدگر به طرف کلبه ای که پيوندمان داد بدويم

بيا در زمستان کلبه مان جرقه های قلب مرا آتش کن

راز چشمان مهربانت را به من بگو

من حيران لحظهء رها شدن در عمق چشمان تو هستم

تشنه اسارت آغوش توأم

کشف تو برای من يعنی رسيدن به چشمه ای دست نخورده در کوير

قلب ديوانه من حال ٬با ترانه دل تو ميتپد

بیا آنقدر عشق بورزيم تا همه ما را ديوانه پندارند اگر چه ما را با انگشت به همه نشان

 میدهند ولی ما هرگز شرمگين نخواهيم شد

عشق کافيست

از من خواستی بگويم تاوان عشق را با چه بايد داد......هيچ..هيچ

عشق فقط برای عشق کافيست

بيا نگذاريم کره چشمانمان را، با بستن و نديدن بشکنند

بيا چشمان ما فقط يکدگر را ببيند

بيا به اشکی که از خيره شدنشان به يکديگر جاری ميشود٬حرمت دهيم

بيا دلهامان را به هم ببازيم ٬نگذاريم دلشان برای دل باختن تنگ شود

لحظه ناب اکنون را فراموش مکن

من حال بی تاب با تو بودنم

تويی که حس ميکنم خود منی ٬آرزوی آغوش تو مرا ذوب ميکند

بگو که هوس نيستی ٬آرزوی ديرين منی

بيا با هم از مرزهای ديوانگی بگذريم

تنها تو ياداور خدا به من بودی

خداوند بنده اش را آفريدو قول امانتدار بودن عشق را از او گرفت

و تو عشق را به من فهماندی

پس بيا امانتدارترين ِ عاشقان دنيا باشيم

( و به خاطر مشکلات زندگی در اين راه کم نياوريم و معنی عشق را تباه نکنيم)

ممنون از شما دوستان عزيز لطفاً نظر بديد

¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

سلام عزيران

نميدانم در غروب اين روزها چه رازی نهفته است ، که دلم حال ابری‌ترين روزهای

پاييز را دارد،اگر اين روزها زيباترين‌روزهای بهار با گل سرخ و عطر اقاقی هم که باشد ،

باز هم آن دلتنگی دوری توست که چون غمی سنگين بر دلم پنجه می‌کشد  .

 باز هم بعد از ظهر آدينه، آينه دلتنگی غريبی‌است .

 دلم هوای به کنار تو بودن می‌کند ،دلم بهانه می‌گيرد ، هيچ چيز آرامم نمی‌کند،

صبر و قرار ار دلم می‌رود ، ناگاه به خودم می‌آيم می‌بينم که قطرات اشک تمام صورتم

را پوشانده است.

در غروب اين روزها چه رازی نهفته است؟ بهانه گريستن چيست؟

ای کاش دلم با گريه آرام می‌گرفت ،اما نه،نه،آخر ميدانم گريه مرا بی‌قرارتر می‌کند ،

و دلتنگی بيشتر به جانم پنجه می‌کشد،

بخصوص اين روزهای ابری بهاری که خيال باريدن دارد اما.....

آری اين نباريدنش دلگيرترم می‌کند،کاش گريه آسمان با اشکهای غريبانه‌ام بپيوندد،

تا شايد اندکی دلم آرام گيرد، تنها تو می‌دانی چه می‌گويم ، بهار يا تابستان فرقی  نمی‌کند،

غروب دلتنگی دور از تو بودن که از راه می‌رسد بغض غريبی گلويم را می‌آزارد .

اين غم غريب ، آری دور از تو بودنها را می‌گويم ،که لحظه به لحظه‌اش دلم بسوی تو روانه

می‌کند ، آری اين غم هجرتوست که به غروب هر روزم رنگ انتظار می‌زند.

آيا از خودت پرسيدی، چگونه يک غروب ديگر را بدون من گذراندي؟

که چگونه ساعتی بدون حضورمان گذشت؟

منی که با تمام وجودم تو را فرياد می‌زنم؟

نمی‌دانم به چه مشغولی که لحظه‌ای مرا به ياد نمی‌آوری،

منی که با تمام حضور اين غروبها و لحظه‌ها تو را می‌خواهم .

آخر تو بگو تا به کی نگاهم به راه و دلم به انتظارت بماند،

بگذريم ، من که مثل هميشه هر لحظه تنها تو را دعا می‌کنم ، و خدايم را،

و اين دعاها تنها چيزيست که آرامم می‌کند ،

و گويی که تو را به من و مرا به تو  نزديکتر می‌کند ، آری اين نور اميد الهيست که به قلبم

می‌تابد و قلبم را درانتظار با تو بودنها آرام می‌کند به اميد آن روز .........

<<<دوستت دارم>>>

¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

سلام عزيزان دلم

 

منو ببخشيد از اينکه چند  روزی دير کردم ....

اومدم دست تک تک دوستان عزيزم رو ببوسم که محبت ميکنند و واسم کامنت می گذارند‌‌ و از ما تعريف ميکنن واقعا دوستای خوبی دارم که منو تنها نمی گذارن... تو اين دنيا خيلی ها هستن که از ما پاک و زلالترن  من به چنتا از وبلاگ دوستان سر زدم واقعا از ته دل مينويسن اونقد قشنگ مينويسن که آدم و ميبرن تو روئيا و به يه حس عجيبی وا ميداره به همشون خسته نباشيد ميگم و براشون آرزوی موفقيت دارم... ممنونم از تموم دوستان عزیز.....

اينهم واسه دوستانی که از من درخواست عکسم و کرده بودند

نترس منم

               

 

بياييد بياموزيم که:

۱ـ وقتي نمي توانيم برگرديم ، تنها بايد به فکر بهترين روش پيشروي باشيم .

۲ـخود را از تمام پيش داوري هاي لعنتي آزاد کن ، از اين نياز به يافتن توضيحي                

براي هر چيزي ، از اين اجبار که فقط بايد کاري را بکني که ديگران تاييد مي کنند.

۳ـچه سنگدل است سيري که گرسنه را نصيحت مي کند تا درد گرسنگي را تحمّل نمايد.

۴ـخشونت برخي ، بهتر از لطف ديگران است.

۵ـ اگر مي خواهي کسي را به حقيقت بشناسي ، منگر به آنچه که دارد بلکه بنگر               

به چه مشتاق است.

۶ـ پيشرفت ، به تعريف از گذشته نيست بلکه به حرکت به سوي آينده است.

۷ـ  با شتاب مي خوري  و به کندي راه مي روي ، چرا با پاهايت نمي خوري و با دستانت       

راه نمي روي؟

۸ـ کسي که کار نيکش را سه بار به ياد آورد ، پاداشش را نزد خداوند از دست مي دهد.

۹ـ به من مي گويند وقتي برده اي را ديدي او را بيدار مکن چه بسا خواب آزادي مي بيند.     

اما من مي گويم : هرگاه برده اي را ببينم ، او را بيدار مي کنم و از آزادي براي                     

او سخن مي گويم.

حالا بريم سر شعر............................   

      

چگونه به تو نيانديشم:

چگونه به تو نيانديشم٬ تويی که آتش اما و اگرها را در من به خاکستری سرد

نشاندی چگونه به تو نيانديشم تويی که بودنم را با مهر پاکت به اوج رساندی

تو مرا به لبخند وا داشتی ٬لبخندی که مشت محکمی شد بر دهان بزدلترين افکار

يأس و نوميدی

چگونه به تو نيانديشم ٬تويی که لبخندم از تبسم روی لبان توسرچشمه‌می گیرد٬

تويی که اسمت آشناترين واژهء هر لحظه زندگانيم است

چگونه ميشود در اين واژه واژه گم نشد

چگونه ميشود در خودم گم نشوم منی که سراپای وجودم تو فرا گرفته‌ای

به چشمان تو سوگند که من ديگر تو شده‌ام

به تبسم روی گونه‌هايت قسم که در تو غرق شده‌ام

تمام لحظه‌هايم تويی تويی که از معصوميت نگاهت به تمام و کمال رازهای دنيا

رسيد‌ام تنها تو ميدانی چه ميگويم حرفهای مرا تنها تو باور داری

آری من آنيم که از سر غرورم گذشتم تا به پيش پای تو زانو بزنم٬

عزيزترين تنها تو ميدانی که هيچ شکی در لحظه‌ای بدون تو ماندن نيست

غرورم آماده سجده بر خاک رد پای پر مهر توست و زبانم هر لحظه از

 خوبی و صداقتت با دلم درددل ميکندو ازخوبی و صداقت تو

قصه میگويدآن خوبی و صداقت بزرگی که درک و تاب دانستنش را ندارم

نيازم به چه باشد منی که به اوج با تو بودن رسيده‌ام

 منی که هيچ برتر از با تو بودن نديده‌ام هيچ٬هيچ

چگونه به تو نيانديشم تويی که اشکهايم را از لحظه‌های تنهاييم ربودی؟

تو تنها عزيزی که قصهء لبخندهايت را با نسيم سحری در ميان گذاشتم

عزيزتر از آنی که لحظه‌ای در خيالم تصورت کنم

تو به لبخند قاصدک خوش خبر می‌مانی، تو بسان حرف رازقی در دل دشت

و صحرامی‌مانی

يا تولد لبخند بروی لبها به هنگام بهار اقاقيها

دوستت دارم

 

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤

  یامقلب القلوب والابصار

   یا مدبر الیل و النهار

  یا محول الحول والاحوال

  حوّل حالنا الی احسن الحال

          نوروز به همه شما یاران مبارک

امید که همیشه گل لبخند بر چهره همه شکوفا باشد و غبار غم از دلت زایل !

سر سبزترین بهار تقدیم تو باد        آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ایست روئیدن عشق    آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد

 باز هم بهار آمد سر آغاز سالی جدید یک سال گذشت سالی که هزاران خاطره

خوب و بد را در دلمان به یادگار نهادبسیار درسها از آن سال گرفتیم از بدیها و

اشتباهات زیادی پی بردیم پی از کارهایی که با به انجام دادنشان سخت در

اشتباه بودیم  از بسیاری از دوستانمان درسهای زیادی گرفتیم بیايید هر سالی

 که از عمر گرانبهایمان را که میگذرانیم اشتباهات سالهای قبلمان را تکرار

نکنیم بدیها را دور بریزیم و به خوبیها مهر بورزیم راه و رسم خوب زیستن

و خوب مردن را... تمام ما انسانها جایزالخطا هستیم اما سعی کنیم که آن

خطاها را  بار دیگر تکرار نکنیم اخلاقهای ناپسند و اون رفتارهای بد را کنار

بگذاریم سعی کنیم با دلی پاک و با ایمانی اکنده از نور خدا به استقبال سال

 جدید برویم و سالی سرشار از شادی و موفقیت را آغاز کنیم گرد و غبار

دلهامان را بتکانیم  و قلبها را سیقلی دهیم و سعی کنیم همشه و در همه

 حال خداوند مد نظرمان باشدو او را همیشه در وجودمان حس کنیم که تنها

 او خالق ماست و تمام عواقب ما در دست اوست تنها پدید آورنده اوست پس

 هرگز خدا را فراموش نکنیم و به امید او با انرژی بیشتری به استقبال خاطرات

شیرین تر و تجاربی نو و مفیدتر برویم فقط کافیه یه کم به خودمون بیایم و بگیم

 که خدایا یک سال از عمر مفید ما گذشت چرا من باید همان انسان بد اخلاق

 اخمو و..... 

 سال قبل باشم کینه ها را کنار بگذاریم به هر کسی که بدی کردیم طلب

 بخشش کنیم و.......

 ‌ با آغوشی باز به استقبال سال جدید سال عشق دوستی مهر محبت

 وفا برویم مگه ما چقدر میخوایم عمر کنیم خدا داند تا سال دیگه کدام

 از ما زنده باشیم و یا خدایه ناکرده...

 پس بیایم همراه با سال نو خودمان را هم نو کنیم ........

 به هر حال اگه نتونستم بهتر از این بنویسم مرا ببخشید ..

سال خوبی را برای شما دوست عزیز آرزو مندم پر از موفقیت شادی و

پیشرفت ....

عزیزان وقتی سر سفره ی هفت سین نشستید

و خواستید دعای سال نو رو بخونید من وعسل بانو رو هم فراموش نکنید

که ما هم هرگز شما ها رو فراموش نخواهيم کرد

 

باز هم بهاری دیگر از راه رسید بوی عیدی سفره هفت سین عطر خوش بهار

 ولی این عید با تمام عیدهایی که گذشت فرق میکند این عید رنگ و بوی دگری 

دارد اری اولین عیدیست که اینقدر خوشحالم خداوند مرا به آرزوی دیرینم

رسانید و من  از صمیم قلب خدارا شکر گذارم تو هم بیا تا دست به دعا خدا

را شکر کنیم که الطافش شامل حال ما شد و چنین عشقی به ما بخشید

دعا کنیم که یاری دهندهمان باشد که تنها اوست که یاری دهنده بنده هاست

 خدایا شکرت خوشحالم که دراین بهار دلم را از بیشتر غمها زدودی و در دریای

 عشق و محبت دریای پایدار و همیشگی در این دریای ماندگار شستشو دادی

 آری زیبا ترین روزهای زندگی این روزهاست روزهایی که تا صدای تو را

 از گلهای رازقی میشنوم بالهای شعرم جان دوباره ای میگیرند و خوشحالم

 که توانستم به تو بفهمانم که تمام جاده های خیالم به رویش صبح نگاه تو

 خم میشودباورت میشود در این اولین روزهای بهار به هر کجا که سر میزنم

 تو را میبینم و از هر چیز صدای مهربان تو را میشنوم

 عیدهای پیشین یادم هست چون اندوهی عمیق مثل دیوی خشمگین

 این کلبه مالامال عشق را به آتش میکشید

 اما حال که با توام با باران بهاری باران عشق و محبت دست آتش دیو بدبختی

  را از عشقم برکنده شد عید هر سال آنقدر افسرده بودم گویی که در

آتشفشانی افکنده باشم اما امروز تو آمدی با واژه ای از جنس باران دستم

 را گرفتی و به آسمان بردی و آهسته آهسته سایه های غم و اندوه از شانه های

 خسته ام تکاندی تنها تو همانند اولین روزهای عاشقی خورشیدی بی فروغ به

 شبهای بی ستاره ام شدی و من از صمیم قلب در همین اولین روزهای بهاری

 از تو بخاطر این عشق بی زوالی که به من بخشیدی ممنونم دیگر حرفی نمیابم

 که در خور شما عزیزترینم باشد جز اینکه میگویم دوست دارم سال نو مبارک.........

 

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط بارون بهاری
پيام هاي ديگران ()
 

javascripts

Choose Level: